قسمت سوم

3  داستان نوشته دزکی خیلی وقت بود کرسی برپا نبود، عادت نداشتم به دود و بوی آتش کرسی، بی اختیار ،انگار که نفسم بند آمده باشد سرفه ام گرفت، اما کم کم به وضع موجود عادت کردم، زیر کرسی گرم بود، قصه ای که انگار شروعش به گرمای کرسی نیاز داشت، بی تاب بودم برای شنیدش، از یک روز پاییزی …

داستان کوتاه

/ جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم، من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود، البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت، خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود. صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش رو داشت، …