بوی جوی مولیان آید همی

انسان همیشه در بند امروز فردا کردن های  خویش است ، زمانی من در دزک بودم باید اعتراف کنم وقت هم داشتم،آنقدر که به بی حوصلگی می گذراندمش| شاید دو یا سه بار بیشتر من از قلعه بازدید نکرده باشم آنهم نه آنطور  که بایسته و شایسته است|یک وقتهایی یک چیزهای به ظاهر ساده ،حسرتش می ماند به دل آدم …

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ …

ﭼﻦ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ، ﺳﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﻤﺎﻝ ﺷﻬﺮ ﻧﺸﯿﻦ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻘﺎﻃﻊ ﻫﺎﯼ ﺷﻠﻮﻍ ﺟﻨﻮﺏ ﺷﻬﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﺤﻠﻪﺀ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﭘﺮ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ، ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮﺵ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﻧﺪ . ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﯿﮕﻔﺖ ﻫﺎ …